حسن حسن زاده آملى

113

هزار و يك كلمه (فارسى)

وحدت صنعش محفوظ است ، لا جرم آن را حافظى غير صورت طبيعى ماديش خواهد بود ، و آن حافظ فوق او و قاهر بر اوست ، و لا بد از مفارقات ماده و فوق آن خواهد بود . خلاصه اين كه وجود عالم طبيعت با اين كه وجود سيّال تدريجى است در عين حال وحدت شخصى آن محفوظ است ، لاجرم او را حافظى قاهر و قائم بر اوست . و إن شئت قلت : يكى از نتائج حركت در جوهر طبيعى اين كه دولت اسم اعظم جامع دم‌به‌دم ظهور مىيابد ، زيرا مادّه در ذات خود متفرّق است و حال اين كه حضور و جمعيت عينى و علمى دارد ، لاجرم آن را جامعى بايد و ماده جامع نتواند باشد زيرا كه متفرق است ، پس جامع امرى و اصلى از ماوراى ماده است . و به همين بيان دولت اسم « مصوّر » آن فآن به منصّه ظهور مىرسد ؛ زيرا طبيعت چون در تصرّم و تجدّد است لا جرم أشكال دلربا و جانفزاى طبيعت را مصوّرى بايد . و هكذا الكلام في كثير من الأسماء الحسنى ، فتبصّر . ح - ديگر از آن حقايق كه معرفت به حركت در جوهر طبيعى مفتاح آن است ، علم به بطلان تناسخ و اشباه آن است . در كتب ملل و نحل و نظائر آنها حكايت شده است كه برخى از مردم بر اين پندار بودند كه روح هر انسانى پس از مفارقت از بدنش به فرد ديگر تعلق مىگيرد ؛ حال اگر آن فرد ، شخص انسانى باشد اين تعلق را تناسخ گويند ؛ و اگر تعلق به شخص حيوانى باشد آن را تماسخ گويند ؛ و اگر تعلق به فرد نباتى از درخت و گياه باشد آن را تفاسخ گويند ؛ و اگر تعلق به فردى از جمادات معدنى باشد آن را تراسخ گويند . براهين حركت جوهرى در جواب آن لسان صدق مبينند كه روح هر بدن متكوّن و صورت يافته و به فعليت رسيده از آن بدن است ، لذا امكان ندارد كه روح مجرد به فعلت رسيده - اگر چه در حدّ تجرد برزخى خيالى هم باشد - روح بدن ديگر شود ، تا چه رسد كه به نبات و جماد تعلق گيرد . چگونه از دو چيز متغاير ممتاز يك وحدت شخصى و هويّت وحدانى حاصل